Love & Hate


آرشيو مطالب

آذر ۸٩

آبان ۸٩


دوستان

PoorLove

دست نوشته های ملینا

زیر آسمان "یاسین"

از این ساده تر

کلاس عشق

بارانی باش و ببار

خودکاوی (روانشناسی)

بزرگترین پرتال موسیقی

چه آسان می توان از یاد ها رفت!!!

سطر سپید احساس من

یه دنیای نو برای همه

آریانا دختر آرزوها

آسمانی ترین ها

تنگ فیروزه ای

کلاس فیزیک

خاطرات یک فوتبالیست


نويسندگان

Arad Aria

ملینا زرین آباد


صفحات وبلاگ

ارسال داستان برای ما

Poor Love



به باد داشته باشید:زندگی تنها شانس ماست آن را به سادگی از دست ندهید.
مدیر : Arad Aria

امکانات جانبی

My Email



مطالب پیشین

یا امام حسین (ع)

حافظ در اتوبوس!!!!!!!

پست جدید از یه نویسنده جدید!!!!!!

تبریک

Love is like a CD track

God is in our heart

Where love is,God is also

هرکجا محبت باشد خدا هم هست....

اندیشه های زندگی...

تقسیم شادی ها


تبلیغات


تبلیغات

09376808064



Love is like a CD track

اول از همه به دوستای عزیزم ایام عید و تبریک میگم بعد هم این

مطلب و به همتون تقدیم می کنم

Time can never mend

The careless whispers of a good friend

To the heart and mind

If your answers kind...

Theres no comfort in the truth

Pain is all youll find

زمان هیچ گاه نمیتواند نجواهای بی دقت

دوستی خوب را درمان کند

به  قلب و روحم اگر

مهربانانه پاسخ دهی...

حقیقت تلخ است(در حقیقت هیچ آرامشی وجود ندارد)

درد تنها چیزی است که در حقیقت می یابی

 

Maybe you'll say you still want me

Maybe you'll say that you don't

Maybe we said it was over

Baby I can't let you go

شاید بگی که هنوز هم من رو میخوای

شاید بگی دیگه منو نمیخوای

شاید گفتیم همه چیز تموم شده ولی

عزیزم نمیتونم بذارم بری

 

 

Don't go for looks,

they can deceive

Don't go for wealth

even that fades away.

Go for sum1 who makes u

smile becoz only a smile makes

a dark day seem bright..

دنبال نگاه ها نرو،

ممکنه فریبت بدن

دنبال ثروت نرو

چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه

دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی

چون فقط یه لبخنده که میتونه

باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد

 

As days go by, my feelings get stronger,

To be in ur arms, I can't wait any longer.

Look into my eyes & u'll see that it's true,

Day & Night my thoughts r of U..

هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه

برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم

به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته

شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن

 

All I wanted was sum1 2 care 4 me

All I wanted was sum1 who'd b there 4 me

All I ever wanted was sum1 who'd b true

All I ever wanted was sum1 like U...

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که بهم اهمیت بده

یه نفر که بخاطر من اینجا باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که باهام رو راست باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که دقیقا مثل تو باشه!

 

Love is like a CD track

That links our hearts together

Dont ever break that CD coz

That wud break my heart too

عشق مثل ترک های یک سی دی میمونه

که قلب های مارو به هم پیوند میده

هرگز سعی نکن که اون سی دی رو بشکنی

چون اینکارت ممکنه باعث بشه قلب من هم بشکنه



کلمات کلیدی :love، عشق

نوشته شده توسط Arad Aria در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()



هرکجا محبت باشد خدا هم هست....

Don't wait until it's too late to tell someone how much you love, how much you care. Because when they're gone, no matter how loud you shout and cry, they won't hear you anymore

برای اینکه به یه نفر بگی که چقدر دوسش داری و چقدر برات مهمه، اونقدر منتظر نمون تا اینکه بالاخره دیر بشه. چون وقتی که اون یه نفر بره دیگه مهم نیست که تو چقدر بلند فریاد میزنی و گریه میکنی چون دیگه نمیتونه صداتو بشنوه

 

To realize the value of a friend: Lose one

برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده
 
Together we stand, Divided we fall
با یکدیگر ما ایستاده ایم - جدا از هم سقوط می کنیم
 
What you spend years building,
Someone could destroy overnight;
Build anyway.
آنچه را طی سال ها ایجاد کرده اید، ممکن است کسانی یک شبه نابود کنند،
 با این حال همچنان سازنده باشید
 
Love isn't a decision, it's a feeling.
 If we could decide who to love, then, life would be much simpler, 
but then less magical
عشق تصمیم نیست؛ بلکه یه احساسه.
 اگر ما میتونستیم تصمیم بگیریم که کیو دوست داشته باشیم اونوقت زندگی خیلی ساده تر میشد
 اما در عین حال جادوی خودش رو هم از دست میداد!
 
To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است
 
To love someone is to look into the face of God.
دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
 
Live in such a way that those who know you but
Don’t know God will come to know God because they know you.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند
 
God is not what you imagine or what you think you understand.
If you understand you have failed.
خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید
اگر می فهمید در اشتباهید
 
Where love is God is also
هرکجا محبت باشد خدا هم هست

 



کلمات کلیدی :عشق، زندگی زیباست، هرکجا محبت باشد خدا هم هست، اندیشه های زندگی

نوشته شده توسط Arad Aria در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()



داستان عشق

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…



کلمات کلیدی :love، عشق، سکوت

نوشته شده توسط Arad Aria در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()



بخشش آرزوها

زمان به انتهای شب رسیده بود، ولی هنوز عاشقانه بر روی تخته سنگی در کنار دریا نشسته بودند. سارا در حالی که دسته ای از گل های یاس را با دو دستش گرفته بود و موهای افشانش در خنکای باد موج میزد، سرش را بر شانه ی سینا گذاشت و به آرامی گفت: چرا فکر می کنی از اینکه همه ی آرزوهایم را تا آخر عمر به تو داده ام پشیمانم؟

سینا لبخندی زد و مثل همیشه حق به جانب گفت: به خاطر اینکه احساسات کودکانه ات را هنوز هم با خودت داری، یا برای آدم حسابگری مثل من با اینکه عاشقانه تو را دوست می دارم هنوز هم بخشیدن همه ی آرزوهایم به تو کاری سخت و دشوار است و مطمئنم این بخشش تو هم، تنها از روی
احساسات بچگانه ات است و چیزی نخواهد گذشت که همه ی آرزوهایت را پس خواهی گرفت
سارا که از حرف های سینا ناراحت و غصه دار شده بود، با لحنی آهسته و چهره ای اندوهگین به او گفت: اگر واقعا می خواهی راستی گفته هایم را باور کنی به خانه برو و گلدانی را با خود بیاور، آن لحظه ثابت می کنم که هیچوقت آرزوهایم را پس نخواهم گرفت
سینا با خنده گفت: باز چه نقشه ای در سرت است؟
سارا گفت: فقط برو
سینا به سوی خانه رفت و گلدانی را با خود به ساحل آورد. ولی هنگامی که برگشت خبری از سارا بر روی تخته سنگ کنار ساحل نبود؛ کمی به اطراف خود نگاه کرد، ولی او را ندید. سپس در حاشیه های ساحل به دنبال او گشت، ولی باز هم اثری از او نبود و سپس با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن سارا ...
ساعت ها سراسر ساحل را گشت. ولی جستجوهای او نتیجه ای نداشت و در حالیکه دیگر خسته و بی رمق شده بود، با گلدانی که در دست داشت کنار ساحل نشست و چشمانش را به دریا دوخت که ناگهان دید، دسته گلی از یاس های سفید بر روی امواج دریا به ساحل می آید ...



کلمات کلیدی :بخشش آرزوها، عشق، love، آرزوها

نوشته شده توسط Arad Aria در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()



سکوت خاکستری

مترو ایستاد. سوار شد. عجله ای برای نشستن نداشت چون صندلی خالی زیاد بود. سر فرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زد و یه جا انتخاب کرد و نشست. روبروش یه زن میانسال و یه دختر جوان نشسته بودن که...
وااای باور کردنی نبود! یعنی خودش بود؟
خاطرات صاعقه وار به مغز پسر برخورد میکرد. طوفانی توی ذهنش بپا شد. خود خودش بود. همونی که ادعا میکرد "من بدون تو میمیرم" الان روبرویش نشسته بود و اینطوری نگاهش میکرد؟ توی دلش تبسمی بقصد انکار زد و فکر کرد "می بینم که هنوز زنده ای، پس دروغ میگفتی، همه شما دخترها همین هستید..."
2 سال گذشته بود یا نه شاید هم بیشتر. یادش نمی اومد، اصلاً برایش مهم نبود. آرایش و لباسش نسبت به اون زمانها یه پرده ساده تر شده بود و البته به انضمام چهره اش که حقیقتاً میخورد بیشتر از اینها شکسته شده باشه.
چند بار سعی کرد نگاهش رو بدزده، چند بار سعی کرد دزدکی و زیر چشمی نگاهش کنه، اما گریزی نبود انگار. دختر فقط زل زده بود بهش، سرد سرد، اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش پرتاب میشد. کاش دهن باز میکرد و یه بد و بیراهی میگفت اما اینقدر مرده و سنگین نگاهش نمیکرد.
ظاهراً مقصد رسیدنی نبود. تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر پیاده بشه و فوقش چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض زودتر از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه. همین که خواست از جاش بلند بشه تصمیم گرفت برای آخرین بار و بی بهانه مثل خود دختر مستقیم بهش زل بزنه...
زن میانسال همراهش لبخند تلخی زد و گفت: زیاد خودت رو خسته نکن 4 ساله نابینا شده. از بس گریه کرد!

 پیاده شد و مترو رفت



کلمات کلیدی :سکوت، سکوت خاکستری، عشق، love

نوشته شده توسط Arad Aria در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()



قرار



نشسته بودم رو نیم‌کت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ بودم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده بود و داشت پژمرده می شد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم سرِ کلاغ‌ها را خالی  کردم

گل را هم انداختم زمین، لگدش کردم. گل‌برگ‌هاش کنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سر آمد.

صدای تند قدم‌ ها و نفس نفس هاش. هم برنگشتم به‌ طرفش حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.

آن‌طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بش بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، برم برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق  ترمزی شدید و فریاد  ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام.

تندی برگشتم. دیدمش.افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت و خون راه کشیده بود می‌رفت سمت جووی کنارِ خیابان.

هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

منگ.

هاج و واج نگاش کردم.

توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت و موند روو آستین مانتوش که بالا رفته بود، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را دیدم

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیج  درب و داغان نگا ساعت راننده‌  کردم.  چهار و پنج دقیقه بود...

 

 

 



کلمات کلیدی :قرار، عشق، love، سکوت

نوشته شده توسط Arad Aria در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()




Powered By persianblog.ir Copyright © 2010 by poorlove This Themplate By PoorLove